خونه
الان دقیقا همون ساعتیه که نمیدونم اگه بیدار بمونم باختم یا اگه بخوابم! واسه همینه که از پروازای صب متنفرم؛ همیشه به همین نقطه میرسم چون. و چشامو به زور وا میکنم، و چون سردرد و تهوع دارم هیچی نمیخورم، و چون هیچی نمیخورم چمدون و کیف لپ تاپم رو که هشتاد کیلوئن دلم میخواد ول کنم خودم تنهایی برم، و چون نمیتونم این کارو بکنم عصبانی میشم، و صندلیِ کناری رو تو این شرایط همیشه یه آقایِ تُپُلِ شدیدا خُرّ و پفی پر میکنه یا یه خانم مسنِ پر حرف، و پشت سرمون یه مامان و یه بچه که از پرواز میترسه یا گوشاش اذیت میشه یا چی!
انی وی طبق محاسباتِ من باید شیش و چهل و پنج بیدار شم ،اگه بخوابم، و هفت و بیست از خونه خارج، سی و پنج دقیقه وخت دارم حاضر شم و چمدونو یه بار دیگه چک کنم و هر کارِ دیگه ای که لازمه! هفت و چهل و پنج کارت رو بگیرم و یه نفس راحت بکشم، بعد اگه قرار باشه برسیم (!) حدودا یازده و نیم دوازده باید خونه باشم. به عبارتی میشه هفت ساعتِ دیگه، خوبه دیگه!

+ تصمیم اینه: نمیخوابم، نه الان و نه بعد از اینکه رسیدم خونه! چون که باید شب بخوابم، چون که باید فرداش به میادین بازگردم و باید ساعتِ خواب به حالت نرمال بازگرده!
منبع اصلی مطلب : در من نهفته گویا، یک دایناسورِ خوب!
برچسب ها : خونه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : با تشکر از تعطیلات که تموم کرد خودشو بالاخره!